نیک وی آچیچ ، اسطوره خوشبختی عصر ماست. دلیل خیلی از اهداف و تلاش های ما این است که احساس خوشبختی بیشتری داشته باشیم. اگر ثروت بیشتر، موفقیت بیشتر، شغل بهتر، خانه بهتر و امثال این ها را می خواهیم، همه و همه به این دلیل است که احساس بهتری نسبت به زندگی داشته باشیم. به بیان دیگر به این دلیل که خوشبخت تر باشیم.
نیک وی آچیچ، صاحب این احساس بی نظیر است. ناگفته نماند او ثروتمند، مشهور و موفق هم هست اما یک مشخصه دارد که جهان را شیفته شخصیت او کرده است. او خوشبخت است، به معنی واقعی کلمه. سرشار از امید، انگیزه، عشق و هر آنچه خواسته حقیقی قلب انسان است.

رسالت نیک وی آچیچ

همه ما کم و بیش افرادی را می شناسیم که در حرفه ی خاصی در سطح جهان درخشیده اند. شهرت جهانی دارند یا اینکه صاحب ثروت عظیم هستند اما لذت حقیقی از زندگی را نچشیده اند. گاهی به شهرت خود، به ثروت یا موفقیت خود شک می کنند. با خودشان می گویند چرا هیچ کدام از این ها باعث خوشحالی ما نشده است. آن ها در خود خلایی احساس می کنند که نه میلیاردها ثروت و نه هیچ شهرت و موفقیتی، قادر به رفع آن نیست. خلایی به نام احساس خوشبختی. که در عین ساده بودنش، عمیق و قدرتمند است.
اما نیک وی آچیچ، از آن معدود افرادی است که خلاء گفته شده را ندارد. او برای احساس خوشبختی امروزش، درس های زیادی را به زندگی پس داده است. از ناامیدی ها و افسردگی های زیادی گذشته است و درسش را از مدرسه زندگی به درستی فراگرفته است. امروز او به سراسر جهان سفر می کند و این دانش و آگاهی نوین را به دیگران نیز می آموزد.
او معلم خوشبختی ست. آگاهی او در این زمینه، خالص و ناب است. نیک وی آچیچ از آن انسان هایی است که انگار، در کوره حیات آبدیده شده. رنج ها، سختی ها و تضادهای زندگی او به قدری شدید و غیر قابل حل به نظر می رسید که فکر کردن به خوشبختی در شرایط زندگی او جسارت و شجاعت زیادی می طلبید. انگار نیک این جسارت و شجاعت را داشت.
تمام این سختی ها، انگار به مانند سمباده ای عمل کرد که نهایتا نیک را به یک اثر هنری زیبا تبدیل کردند. خیلی ها را می شناسم که در اوج ناامیدی و شرایط سخت به سخنرانی ها و آثار نیک پناه می برند. مشکلات در نظرشان کوچک و کم اهمیت می شود. برمی گردند و زندگی را از سر می گیرند.

دوران کودکی نیک وی آچیچ

نیک وی آچیچ در دسامبر 1982 در استرالیا متولد شد. او به دلیل سندرم تتر آملیا بدون دست و پا متولد شد. در خصوص شرح تولدش در کتاب خود به «نام زندگی بدون مرز» توضیح مختصری نوشته است. وحشت و شوک عجیبی که والدین او به جهت تولد یک فرزند بدون دست و پا، متحمل شدند قابل وصف نبود. مدتی طول کشید تا والدینش این وضعیت را هضم کنند. مادرش توانست او را بپذیرد و در آغوش بگیرد و نگاه پدرش نسبت به او مهربان شود.
پس از تولد نیک، والدینش تصمیم گرفتند او را به خانواده دیگری برای نگهداری بسپارند. اما در نهایت، مهر و محبتی که نسبت به این کودک زیبا و بدون دست و پا در قلبشان ایجاد شده بود سبب شد از این تصمیم خود صرف نظر کنند. وبا عشق و علاقه و امیدی بی انتها به تربیت و نگهداری از نیک پرداختند.

کودکی نیک وی آچیچ

کودکی نیک وی آچیچ

پیشنهاد ما: مطالعه مقاله منحصر به فرد استرس و دلایل ایجاد آن

پیشنهاد ما: مطالعه مقاله منحصر به فرد برداشت درست از قانون جذب

پیشنهاد ما: مطالعه مقاله منحصر به فرد زندگی نامه مارک زاکربرگ

دوران تحصیل

نیک، دوران تحصیل خود را در مدرسه بچه های عادی آغاز کرد. شروع این دوران، شروع تضادها و سرخوردگی های نیک بود. بچه های هم کلاسی اش به هیچ وجه پذیرای او نبودند. هیچ کس در مدرسه با او دوست نمی شد. نیک بارها و بارها تلاش کرد با بچه های دیگر ارتباط برقرار کند اما انگار این تلاش بی اثر بود.
خود او در کتابش می گوید تلاش می کردم به آنها بفهمانم من هم مانند شما هستم. درست یک انسان با همان روحیات و نیازها و تنها از لحاظ ظاهری با هم تفاوت داریم.
داستان به همین جا ختم نشد. عده ای از هم کلاسی های نیک او را به شدت تمسخر می کردند. القابی مثل آدم فضایی و… به او نسبت می دادند. این تمسخرها موجب ناامیدی و افسردگی شدید نیک شد. در نهایت در هشت سالگی تصمیم گرفت خود را در آب غرق کند. اما علاقه او به پدر و مادرش و عشقی که به او داشتند موجب شد از خودکشی صرف نظر کند.

پیدا کردن هدف زندگی

پدر و مادر نیک انسان های مذهبی بودند. همواره به نیک یادآوری می کردند که خداوند از خلقت تو هدفی داشته و شرایط امروز تو بی دلیل نیست. مادر نیک به او کمک کرد با دو انگشتی که به جای پای چپ در انتهای نیم تنه اش داشت نوشتن را یاد بگیرد. بعد از آن نیک کارهای دیگری مثل نوشیدن آب، فوتبال و… را نیز با همین عارضه شبیه پا انجام داد.

نیک وی آچیچ

نیک وی آچیچ

نیک در خاطرات خود نوشته است که شب ها قبل از خواب گریه می کرد و با تمام وجود از خداوند می خواست فقط و فقط یک دست به او بدهد. شب ها با گریه به خواب می رفت و صبح که بیدار می شد اولین کاری که می کرد به شانه خود نگاه می کرد تا ببیند بازویی جوانه زده است یا نه. اما نهایتا دیدگاه پدر و مادرش در او تاثیر گذاشت و نیک به این نتیجه رسید که حتما در خلقت او هدفی بوده است. کم کم به گفته خودش بازو که نه اما امید در قلبش جوانه زد. و به هر آنچه که از خداوند می خواست برای او انجام بدهد رسید.

نیک در 17 سالگی موسسه خود به نام زندگی بدون دست پا را تاسیس کرد. هدف او کمک کردن به افراد ناامید و افسرده بود و ترویج امید به زندگی.
نیک وی آچیچ در سن 21 سالگی از دانشگاه گریفیث 2 مدرک لیسانس در رشته های حسابداری و برنامه ریزی مالی گرفت.

ازدواج نیک وی آچیچ

در سال 2008 با کانایی میاهارا آشنا شد. خود او بعدها می گوید همه ی آنچه که از مرد زندگیم انتظار داشتم، در نیک یافتم. ماجرای خواستگاری نیک، برای خودش داستانی زیبا و عاشقانه است. او حلقه ای که برای کانایی خریده بود را در دهانش گذاشته بود. از کانایی درخواست کرده بود که دست او را ببوسد. همسرش در ابتدا فکر می کرد نیک می خواهد دستش را گاز بگیرد اما نهایتاً حلقه زیبایی را در دست خود دیده است.

این خانواده خوشبخت در کالیفرنیای جنوبی زندگی می کنند. نیک مشغول نویسندگی و تدوین سخنرانی های خود است. کانایی نیز مراقبت از او و فرزندشان را بر عهده دارد. آنها از این زندگی خشنودند.نیک وکانایی،دوفرزند پسر دارند.

همسر نیک وی آچیچ

همسر نیک وی آچیچ

سخن آخر

می شود بی بهانه زندگی کرد. بی بهانه خوشبخت بود. از شرایط و نداشته ها عبور کرد. می شود خوشبخت بود. این یک خیال نیست. فقط باید راهش را بلد بود. قانونش را دانست. قوانینی ساده و عمیق.

در پی آنیم که خوشبختی را ترویج دهیم. هر کسی با هر شرایطی، در هر سن و در هر مکانی هست، ایمان دارم می تواند خوشبخت باشد. فقط اگر بخواهد. برای آشنایی با دوره های آموزشی و مشاوره های وب سایت lifeschool.ir با ما در تماس باشید..

پیشنهاد ما: مطالعه مقاله منحصر به فرد زیبایی چیست؟

پیشنهاد ما: مطالعه مقاله منحصر به فرد بهترین بودن

پیشنهاد ما: مطالعه مقاله منحصر به فرد عشق چیست؟